تبلیغات
توتستان - دلنوشته
 
توتستان
وبلاگ ادبی،سینمایی،انتقادی
پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : محمدرضا آزادی       

34 ساله می شدم.روزهای سختی است.انگار زندگیم را توی آبکش به دستم داده اند.مرتب هدر می رود و من ناتوان از هر عملی.بیکاری و بی پولی با بی توجهی اطرافیان و بی خیالی جهان دور و برم آزارم می دهد.می خواهم جهان را در آغوش گیرم اما پاهایم را شرایط به زمین میخ کرده است.روزگاری از فشارهای روانی و عاطفی همه چیزهای خوب خود را در گاوصندوقی محکم درونم گذاشتم تا محافظتشان کنم.اما فشار مشکلات روانم را فرسود و هم کلید و هم رمزش را فراموش کردم.حال فقط تشعشعی از آن را درونم می یابم و به اصلش دسترسی ندارم.قفل و زنجیر شده ام و کسی هم یاورم در راه آزادی نیست.مرا به بند کشیده اند و تازه توقع تشکر هم دارند.نمی دانم سرنوشتم چه می شود و به کجا می روم.می خواهم فرار کنم اما تجربیات تلخم ترسانده ام است.پرنده ای که از ترس ناتوانیش نمی پرد.پریدن بی پروا را توان ندارم.دیگر توان ریسک و بی پروایم ته کشیده است.امید منجی تنها امیدم است هر چند به آن هم چندان امید ندارم.ناامیدتر از خودم فقط خودمم.اما با همه تیرگی فقط غریزه ای فطری برای زندگی مانده و من دریازده ای خسته به ریسمان باریکش چنگ زده ام.نمی دانم خدا چه می خواهد.من نه آنقدر بلند نظرم که پنهان ببینم و نه آنقدر ذلیل که سقوط را بپذیرم.بر لب پرتگاه لک و لک می کنم و تلوتلو می خورم.بندبازی بی میل به بازی زندگی و جهان.مرگ را با آغوش باز می پذیرم اما به سویش نمی پرم تا خود بیاید.درد و غم همزاد همیشگی من است و تنهایی در میان جمع مردمان کور همراه همیشگیم.دیگران مرا شبح مبهم می انگارند و از کنارم می گذرند.فریادهای خاموشم شنیده نمی شود و هنوز مغرورم.نمی پذیرم که داد و فریاد مشهورم کند.درد می کشم و می گذرم.نمی دانم کسی فریادهایم را می شنود.خداوند هم دربش را برایم نمی گشاید یا شاخه ای از نور نمی گشاید.من طغیانگر بی طغیان،محارب بی حرب و خون ریز بی شمشیر با خود و خدای خود که نزدیکتر از خودم به خودم است می ستیزم.چون ستیزیدن و کنکاش با زندگی و جهان تنها توان من است.پذیرش نتوانم چون عدالتی نمی بینم.ستیزم فطری است آنچنان که کودکی به هر چیز چنگ می زند تا تکیه گاهی بیابد من می ستیزم تا عدالت را بیابم و خودم را گمشده ای پیدا و شبحی مجسم می بینم.شبانگاهان هر چه به خود و هدف زندگیم می اندیشم جز دردهایم ثمری نمی برم.روزها فقط می گردم و می جویم اما من تشنه همیشه ناکام مرض استسقا گرفته ام.کاش پستی پذیرش وجودم را می پذیرفتم اما روح سوداییم در جهان تنگ جای نمی گیرد.جهان باید کمی نرمش کند تا منی نیز کمی جای گیرم اما زندگی و جهان بی رحم و سنگدل است و گردنفرازی را بر نمی تابد و پرواگران را لگد کوب می کند.من ذلت نمی پذیرم و تمکین نمی کنم پس مستوجب تعذیرم.من به جرم همرنگ نشدن و یگانگی زیر شکنجه ام.راه خود می روم اما جهان این هم بر نمی تابد و جز شکستن من نمی خواهد و من خمیده نمی شکنم پس بیشتر فشار میاورد و من خرد می شوم ولی نمی شکنم.عدالت آرزویی بی پرواست که خود را نیز می سوزاند اما من گناهکار بی گناه معترضم به سرشتم.سرشتی که نامتوازن ساخته شده و توقع توازن از او است.متلون ساخته شده و یک رنگی توقع می رود.فراری پدید آمده و خواسته شده ثبات یابد.ما اسرای ایده آلها هستیم.مردمانی اسیر توقعاتی کمرشکن که جنگلی بیرحم ساخته است.ما رانده شدگان درگاه در دنیایی وحشی فقط توان گریختن و اعراض داریم که سرشت این جهان و ما ثبات ناپذیر است.ما ناپایداریم و این غیر قابل کتمان است پس چرا به خاطر سرشتمان مجازات می شویم به خاطر آنکه خودیم بی قل و غش و بی تظاهر ما همنیم که هستیم مردمانی لرزان میان شک و اختیار میان حقیقت و دروغ میان درست و غلط.آیا همین تلاش جستجو مستوجب پاداش نیست که حقایق محدود و دروغها بسیار است.همین شکاکیت و عدم پذیرش نشانه سلامت نیست که ما جستجوگران حقیقت غایی بسیار تنها و رانده شده ایم.روزگار سختی است.آنکه رنگ تقلید و بندگی نپذیرد رانده شده است.ماسکها از انسانها مهمتر شده اند.بی ریایی و صداقت جرم و نقص قلمداد می شود.تعقل دیوانگی است.بندگی و بردگی ستایش می شود و آفتاب پرستی عبادت می شود.ریا کاران بر صدر می نشینند و صادقان به زندان تنهایی تبعید می شوند.دروغ مدافع حقیقت است و حقیقت به جرم دروغ در زندان کلام و تن.دنیایی ماسک زده که بوی تعفنش آسمان را برداشته اما همه انکار می کنند.من خود را دکتر نمایش دشمن مردم می بینم.من فریاد اعتراض نمی کشم اما همراه جماعت نیز نمی شود و به این جرم رانده شده ام و تحقیر و توهین می شوم.دلم خون است و جز رفتن راهی ندارم.دیگر حتی امید نیز ندارم اما بی امید نیز می روم که این تنها بازمانده حقیقتم است.تنها توان وجود شکسته ام رفتن و سیر به هر جای که جهان مرا برد و تحمل تا حد توان.فقط برای آزادی واقعی انسان از بند تعلقات من خود را چون گوهری حفظ می کنم و دیگری نمی پذیرم تا حقیقتم مخدوش نشود و خود را میان ماسکها گم نکنم.گم نشوم و پشت ماسکها نروم.خودفریبان دشمنم و دروغگویان خصم منند.دشمن باش اما به صدق.شیطان باش اما به صدق.انسان باش اما به صدق.همه چیز باش اما به صدق به حقیقت وجودیت.اما چه سود که خدا را هم رنگ دروغ زده اند.آنها می خواهند همه را ماسک زده کنند.بردگان قواعدی مستبدانه که شما را از خودتان محروم می کند.حقیقت بنده نقشه های شیطان شده است.همه ردای حقیقت پوشیده اند اما دروغ می گویند.من فقط می خواهم زندگی کنم اما دریغ که آن هم دریغم است.زندانی در گوشه انزوا.من بی ارزشم چون معیارهای پوشالی آنها مرا قدری نمی داند.می خواستم صادق باشم اما از صدقم علیه ام استفاده و محکوم شدم.می خواستم محبت ببینم اما به جرم بی محبتی مردمان محروم ماندم.می خواستم پر پروازم دهند اما چون خود مجال پرواز نیافته بودند پر بریده ام کردند.آنان که موظف به دستگیریم بودند بیشتر از همه قفل زندگیم شدند و جز درد و درد و درد ارمغانم نداشتند.بچه آرزوی حمایت دارد اما همه عمر یتیمی آواره بودم.درد تنهایی و بی یاوری در جهانی سرد و تلخ همه چیز را لجن مال می کند.قلبم مرده است و یا کاش مرده بود.این همه درد توانم را بریده است.این انصاف نیست.این انصاف نیست.با هر معیار عدالتی من چنین مجازات سنگینی را مجاز نیستم.من بی گناهم بی گناهتر از بسیاری مردمان.چون گرگ نتوانم بود سلاخی می شوم.مرگ بر عالمی که خلق کرده ای.اینجا همه از خدا دم می زنند اما خدایی در هیچ سوراخی یافت نمی شود.هرگز خدا به این سرزمین نفرین شده گام نمی گذارد.او خود مقصر است.انسانی اینچنین ناقص و اینچنین نیازمند و رها شده میان بلایا.حال اگر ناتوان شود عدالت نیست.این عدالت نیست نیست نیست.





نوع مطلب : دستنوشته (متفرقه)، 
برچسب ها : 34 سالگی، غم، درد، افسردگی، خاطرات، دلنوشته،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 09:54 قبل از ظهر
بهترین راستی من تا حالا روش های زیادی رو برای دیده شدن وبلاگم امتحان کردم.این آخری عالی بود.تو هم امتحان کن
پنجشنبه 3 اردیبهشت 1394 09:43 قبل از ظهر
سلام وبلاگ شما را دیدم قالب و مطالب قشنگی داشت برای افزایش بازدید وبلاگت می تونی به ادرس بیایی و ثبتش کنی تا منم ادرست را داشته باشم و بتونم هرروز بهت سر بزنم محلی کخ وبلاگت را ثبت می کنی بزرگترین دایرکتوری وبلاگ نویسان هست و پر بازدید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
درباره وبلاگ

در این وبلاگ نظریات شخصی نویسنده در حوزه های ادبیات داستانی و سینما ذکر شده است.

Homo damnatus est ad tragoedia
Man is doomed to tragedy
انسان محکوم به تراژدی است
مدیر وبلاگ : محمدرضا آزادی
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :