تبلیغات
توتستان - مطالب دستنوشته (داستان)
 
توتستان
وبلاگ ادبی،سینمایی،انتقادی
سه شنبه 7 بهمن 1393 :: نویسنده : محمدرضا آزادی       

آقای پتراک در تمام 23 سال تدریسش در دبستانهای دولتی چنین هیولایی به خود ندیده بود.آلبرت فینیش پسری بود که به کابوس زندگی او بدل شده بود.در طول سال تحصیلی او تمام فوت و فنهای خودش و همکارانش را درباره این پسر اعمال کرد ولی سودی نبخشید.آلبرت یک بچه مغرور،هرزه و بی بندبار بود که هیچ چیزی را برنمی تابید و بیرحمانه انتقام می گرفت.ابتدای سال چنان بلایی سر مگی کوچولو آورد که مگی دچار لکنت زبان شد.آلبرت تخصص ویژه ای در مردم آزاری هیستریک داشت.مثلاً او فهمیده بود یکی از پسرهای کلاس به توت فرنگی شدیداً حساسیت دارد و او با هر ترفند او را مجبور به خوردن و یا تماس با آن می کرد و سرانجام پسر مجبور به تغییر مدرسه شد.در نهایت با بلای آسمانیش بر سر اخراجش از مدرسه بر سر پتراک بیچاره آمد.پتراک همیشه با دوچرخه به مدرسه می آمد.آلبرت بارها دوچرخه او را دستکاری و یا پنچر می کرد.اما در یک ابتکار شیطانی او کاری کرد که دوچرخه در یک سرپایینی خطرناک ناگهان ترمز کند و این همان و پرتاب بلند آقای پتراک همان و برخورد با اتوموبیل مقابل و شکستن پای آقای پتراک از سه جا.آنهم به خاطراخراجش به دلیل ترساندن تا حد مرگ یک دختربچه سه ساله.

آقای پتارک برای آرامش و بهبود به ساحل رفت.در طول این دوران او به یک خانم آشنا شدو آرام آرام به او دل بست و سرانجام ازدواج کردندوبا تصمیم هردو تصمیم به سکونت در خانه خانم گرفته شد.هنوز تازه پای آقای پتراک خوب شده بود که برای دیدن محل سکونت خانم راهی شهر شد.

بعد از چند روز نقل و انتقال بلاخره بعد از ماهها برای بازگشت به مدرسه از خونه بیرون آمد ولی هنوز دو قدم نرفته بود که صدای قهقهه ای او را مثل میخ کرد و از ترس به لرزش انداخت.نگاهی به دور و بر انداخت اما کسی ندید ولی با اولین قدم بعدی باز صدای قهقهه بلند شد و مرد نزدیک بود از هوش برود.بالای درخت خانه کناری پسری رویه شاخه نشسته بود.آلبرت فینیش در خالی که همچنان می خندید گفت:سلام پتی مثل اینکه همسایه شدیم.





نوع مطلب : دستنوشته (داستان)، 
برچسب ها : داستان، طنز سیاه،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 21 دی 1393 :: نویسنده : محمدرضا آزادی       

مرد خسته بود.روز افسرده کننده ای را پشت سر گذاشته بود.یک گوریل از باغ وحش گریخته بود و او مسئول پیدا کردنش بود و با همه تلاشش اونو پیدا نکرده بود.

با بی حالی به مجتمعشان رسید.برق باز هم رفته بود و باید 14 طبقه را بالا میرفت.مثل یک بیمار رو به موت به آپارتمانش رسید و بلافاصله راهی تخت خواب شد.او را کنارش احساس کرد.مرد خوب را به میان آغوش او کشید.مرد همیشه زنان بزرگ جثه و پهن پیکر را دوست داشت.علاقه داشت خود را مثل کودکی میان آغوششان فرو برد.او مرد را درمیان گرفت و به گرمی نوازشش کرد.مرد خسته بود اما نوازشها و تکانهای او آرامش کرد.او صدایی نمی کرد و این مرد را به بیان اتفاقات روزمره و مشکل گوریل ترغیب کرد.او فقط او را نوازش و آرام می کرد.بلاخره آرام آرام به خواب رفت.صبح با صدای ساعتش بیدار شد و بلافاصله راهی آشپزخانه شد تا صبحانه مفصلی بخورد.تلفن زنگ خورد و مرد به سراغش رفت.همکارش از عدم موفقیت تلاش یافتن گوریل و دیده شدندش در محله محل زندگی مرد گفت.با پایان مکالمه اش توجه اش به یادداشتی از زن افتاد.زن نوشته بود او را ترک کرده و دیگر توان تحملش را ندارد.مرد گیج و حیران به اتاق خواب بازگشت اما تا آمد سخنی بگوید صحنه او را میخ کوب کرد.بجای زن گوریلی روی تخت خوابیده بود.





نوع مطلب : دستنوشته (داستان)، 
برچسب ها : داستان، مرد و گوریل، طنز سیاه،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
 
درباره وبلاگ

در این وبلاگ نظریات شخصی نویسنده در حوزه های ادبیات داستانی و سینما ذکر شده است.

Homo damnatus est ad tragoedia
Man is doomed to tragedy
انسان محکوم به تراژدی است
مدیر وبلاگ : محمدرضا آزادی
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :